تبليغاتX
به نام او که بزرگ داستان آفرین بی همتاست
به نام او که بزرگ داستان آفرین بی همتاست
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
سوالات و کلید جوابهای کنکور1387
خوب دیگه مثل اینکه جو کنکور همه رو گرفته به خاطر همین من تو این موقعیت حساس این مطلب رو مقدم تر دونستم که برای هم وطن های عزیزم از سایت سنجش بزارم

داوطلبان گرامي!
ضمن آرزوي توفيق براي داوطلبان شركت‌كننده در آزمون سراسري سال 1387 ، به منظور دسترسي هرچه سريعتر داوطلبان به سؤالات گروههاي آزمايشي علوم رياضي و فني،‌علوم تجربي، علوم انساني، هنر و زبانهاي خارجي ، به اطلاع مي‌رساند، سؤالات هريك از گروههاي آزمايشي به شرح ذيل در سايت سازمان نصب و در دسترس داوطلبان عزيز قرار مي گيرد.

- گروه آزمايشي علوم رياضي و فني ساعت: ساعت 12:15 روز پنج شنبه 6/4/87

- گروه آزمايشي هنر: ساعت 30/19 پنج شنبه 6/4/87

- گروه آزمايشي علوم تجربي: ساعت 12 روز جمعه 7/4/87

- گروه آزمايشي زبانهاي خارجي: ساعت 30/19 روز جمعه 7/4/87

- گروه آزمايشي علوم انساني: ساعت 12 روز شنبه 8/4/87

داوطلبان اقلیت های مذهبی برای مشاهده کلید درس معارف خود اینجا را کلیک نمایید.
تذکر بسيار مهم!
ذکر اين نکته ضروري است که کليدي که بر روي سايت قرار خواهد گرفت ، کليد اوليه مي باشد. در روزهاي آينده کليد نهايي که پاسخنامه داوطلبان بر اساس آن تصحيح خواهد شد از طريق سايت سازمان سنجش منتشر مي گردد.

داوطلبان گرامي فايلهاي دفترچه با فرمت pdf مي باشد و بايد براي مشاهده آن از نرم افزار Acrobat Reader استفاده نماييد (داوطلبان می توانند در صورت تمایل با کلیک سمت راست بر روی دفترچه مورد نظر خود و انتخاب Save Target As فایل را بر روی دستگاه خود ذخیره نموده و با نرم افزار Acrobat Readerاز آن استفاده نمایند )
دفترچه اختصاصي دفترچه عمومي
  • سئوالات گروه آزمايشي رياضي و فني سال 1387

  • کليد سئوالات گروه آزمايشي رياضي و فني سال 1387 - ( پاسخنامه دفترچه سوالات عمومي ):::::::(پاسخنامه دفترچه سوالات اختصاصي )
    دفترچه اختصاصي شماره دو دفترچه اختصاصي شماره یک دفترچه عمومي

  • سئوالات گروه آزمايشي هنر سال 1387

  • کليد سئوالات گروه آزمايشي هنر سال 1387
    دفترچه اختصاصي شماره دو دفترچه اختصاصي شماره یک دفترچه عمومي

  • سئوالات گروه آزمايشي علوم تجربي سال 1387

  • کليد سئوالات گروه آزمايشي علوم تجربي سال 1387 - ( پاسخنامه دفترچه سوالات عمومي ):::::::(پاسخنامه دفترچه سوالات اختصاصي )
    دفترچه اختصاصي دفترچه عمومي

  • سئوالات گروه آزمايشي زبان سال 1387 

  • کليد اوليه سئوالات گروه آزمايشي زبان سال 1387
    دفترچه اختصاصي شماره سه دفترچه اختصاصي شماره دو دفترچه اختصاصي شماره یک دفترچه عمومي

  • سئوالات گروه آزمايشي علوم انساني سال 1387

  • کليد سئوالات گروه آزمايشي علوم انساني سال 1387 - ( پاسخنامه دفترچه سوالات عمومي ):::::::(پاسخنامه دفترچه سوالات اختصاصي )


    لینک نوشته

    نگاهي به رماني تاريخي (نوشته هاي آريوبرزن)
    کتاب درگذر از دیباچه و یادداشت برگرداننده دارای هفت بخش است. شش بخش نخست داستان کورش است از زایش تا مرگ. کورشِ هارولد لمب شاهزاده ای است که پدرش بر مردمانی نیمه‌کوچنشین فرمان می‌راند و گو با زایش این پسر است که قبیله‌های پارسی به شهریگری روی‌می‌اورند. پارسیان در این داستان دیرزمانی ینست که به پارس کوچیده‌اند. بومیان پارس کاسپیان آرام و کشاورز انگاشته‌شده‌اند که تازیان تازه‌کوچیده به آنان فرمان‌می‌رانند و این دو تیره چندان از هم خوششان نمی‌اید. کاسپی‌های این داستان سیه‌چُرده‌اند و در خانه‌های گلی می‌زیند. جنگجو نیستند و دُزدان زبردستیند و پارسیان به آنان پروانه درونشُد به پاسارگاد را نمی‌دهند. دانسته نیست که چرا نگارنده کاسپیان را به جای بومیان انگاشتی پیشاآریایی در داستان خود نشانده است. شاید چون هم آن اندازه نامدار بوده‌اند که نام دریای مازندران را در زبان‌های اروپایی به نام ایشان می‌شناسند و با این همه آگاهی‌های تاریخی درباره این مردمان باستانی همچنان اندک است. به هر روی نیاز می‌بینم که در اینباره چند نکته‌ای را یاداور شوم؛نخست اینکه آریاییان از جایی به ایران کوچیده‌باشند هنوز هم یک انگاره (=فرض) است. (نویسنده ایران‌ویج یا سرزمین آغازین آریایین را جایی در نزدیکی بلخ انگاشته است.) دوم اینکه اگر کوچی هم در کار بوده باز هستی بومیانی در فلات ایران نیز تنها یک انگاره است. سوم اینکه نژاد و خاستگاه این کاسپی‌ها یا کاسی‌ها یا کاشی‌ها -که گویا زمانی در کناره دریای مازندران می‌زیسته‌اند و جز نام این دریاچه و نام شهرهایی چون قزوین و کاشان و چند جای دیگر را نیز همریشه با نام آنان دانسته‌اند- نیز آشکار نیست. در گویش گیلکی به کسی که چشمانی به رنگ روشن داشته باشد کاس می‌گویند و برخی این نام را اشاره به این مردمان می‌دانند. چهارم اینکه بیشتر آنها که به بودن بومیانی در فلات ایران پیش از آمدن آریاییان باور دارند آنها را همپیوند با مردمان دراویدی -که امروزه بیشتر در جنوب هندوستان می‌زیند- و یا عیلامی‌ها می دانند و به هر روی چسباندن کاسپی‌ها به بومیان ایران را از سوی نویسنده را دست کم من جایی به یاد ندارم که خوانده یا شنیده باشم. از اینکه بگذریم شخصیت پردازی نویسنده از کورش نغز و خواندنی است و گویا او از نوشته های کهن یونانیان درباره پرورش کودکان پارسیان بهره ها برده است. کمبوجیه پدر کورش در این داستان شاه بزرگی نیست. وی باجگذار ایشتوویگو-یا آنچنان که در کتاب آمده ازدهاک-واپسین شاه ماد است. مادر کورش در این داستان بر سر زا می میرد و ماندانا یا ماندانه نه دختر ایشتوویگو و همسر کمبوجیه که همسر شاه ماد و دختر پادشاه بابل است. وی کورش را پشتیبانی می کند و او را چون پسر خود می داند. این یکی از چند نمونه ای است که نویسنده گویا برای خواندنی تر شدن داستانش به تاریخ پشت می کند و به تخیل خود می پردازد. کورش ِ داستان به ویژه در جوانی زودخشم‌است و از روزگار کودکی گاه از برای این ویژگی بد کسانی را ناکار می‌کند. یا گاه کسانی را برهنه در قفس شیران درنده می‌اندازد. راهنمای او بیشتر فره‌وشی اوست. او چندان حوصله کشورداری ندارد و انگیزانندگان او برای کامیابی‌هایش به جز فره‌وشیش ،مادرخوانده‌اش ماندانه،پیشکارش،همسرش کاساندان و وزیر پادشاه ماد هارپاک یا به گفته کتاب هارپیگ است. این هارپاک هم نا آنچنان که تاریخ می‌گوید مادی،بلکه ارمنی‌است و پسرش نیز نه به دستور ایشتوویگو بلکه از برای زرپرستی خودش به دست سکاها کشته می‌شود در این داستان زرتشت همزمان با کورش می‌زید اگرچه این دو هرگز همدیگر را نمی بینند. نویسنده می‌کوش تا تاریخ را با اسطوره پیوند دهد. نویسنده می کوشد تا تاریخ را با اسطوره پیوند دهد،از این رو گشتاسپ استوره‌ای و پُشتیبان زرتشت عموزاده کورش و پدر داریوش بزرگ می‌شود. نویسنده همچنین می‌کوشد که مرگ کورش در نبرد با مس‌سگاها یا ماساژت‌ها را با تاراج گور پادشاه سکایی به دست کورش در سالهای جوانی وی -که این هم البته چیزی جز داستان‌پردازی نویسنده نیست-پیوند دهد هارولد لمب گاه در لابه‌لای داستان به بررسی ریزنگرانه‌ای از زندگی مردمان زیر فرمان و یا همسایه هخامنشیان می‌پردازد و آگاهی‌های سودمندی را در دسترس خواننده می‌گذارد. ولی گاه پَرش‌ها،گُسل‌ها و نقطه‌های تاری در داستان دیده می‌شود که دانسته نیست باید آن را برگردن نویسنده انداخت یا ترجمه‌گر. برای نمونه ابرداد پهلوان مادی روزی به گناه وفاداری به ایشتوویگو به قفس جانوران درنده انداخته‌می‌شود و لی چند سال پس از آن او را زنده می‌بینیم که در جایی دیگر به جنگ با کورش می‌پردازد و کشته می‌شود. همچنین دلبر او پانته‌آ- یا به گفته متن کتاب پانتیا- در کنار پیکر بی‌جان شوهر جان خود را می‌گیرد که هم خودکُشی‌اش به گونه‌ای گُنگ نشان داده می‌شود و هم اینکه از پرداختن به مهرورزی این دو دلداده-که می‌توانست این داستان را خواندنی‌تر کند- خودداری شده‌است در پایان بخش ششم می‌بینیم که مغی سالخورده که از دوره جوانی کورش در داستان دیده می‌شود و رواج‌دهنده کیش زرتشت است بی‌انکه چشمداشتی داشته باشد از آرامگاه کورش پاسداری می‌کند و در پایین آن باغچه‌ای را می‌پروراند و برای کسانی که توان خواندن سنگ‌نبشته آرامگاه او را ندارند آن را چنین می‌خواند: «ای شخص،هر که هستی،بدان این کورش بنیادگذار شاهنشاهی ایران و فرمانروای جهان‌است. این یادگاه او را با حسودی منگر.» در بخش هفتم دیگر داستانی در کار نیست و نویسنده به راستینگی‌ها می‌پردازد هارولد لمب به سرنوشت شاهنشاهی پس از مرگ کورش می‌پردازد و در این راه از نویسندگان و تاریخ‌دانانی چند گواهی می‌آورد. او کورش را می‌ستاید او کورش را می‌ستاید و از کمبوجیه در برابر خرده‌هایی که بر او گرفته‌شده‌است پدافند می‌کند. داریوش را کامل‌کننده آنچه کورش آغاز نمود می‌داند. وی پیدایش کورش را آغاز دوره‌ای به نام دوره آریاییان می‌داند که با شکوفایی ایرانیان و یونانیان همراه است و گُشایش بابل به دست کورش را پایان روزگار چیرگی سامیان می‌خواند. به کوتاهی به دین هخامنشیان می‌پردازد. چگونگی توانایی ناگهانی ایرانیان را در کشورگشایی بررسی می‌کند. آنگاه به برخورد ایران و یونان می‌رسد همچون بسیاری از نویسندگان باخترزمین انصاف را در داوری فراموش نمی‌کند و با دیدی روشن به آن رخداد می‌نگرد. در این راه به شیوه آموزش تاریخ در سرزمین‌های باختری خرده می‌گیرد و بر دروغ‌های تاریخی همچون آن چیزی که چندی پیش در فیلم فانتزی سیصد بدان پرداخته‌‌شد انگشت می‌گذارد و با اندوه یادآور می‌شود که گویا باید سالها بگذرد تا فرنگیان به درودن آنچه به خوردشان داده‌اند باور یابند. او گَرد ناراستی‌های تاریخی را از چهره خشایارشا می‌زداید و خوی نیک او را می‌ستاید و یادآور می‌شود که دولت هخامنشی استوار به کوشش روستاییانش بود و نه چون یونانیان پایدار به رنج بردگان. هارولد لمب به همریشگی ایرانیان با دیگر ملت‌های اروپایی انگشت می‌گذارد و خدمت ایشان را به شکوفایی تمدن جهانی یادآور می‌شود و از یافته‌های گیتاشناسانه آنان تا آموزش پزشکی و هنر هخامنشی و اثرگذاری آن بر جهان باختر یاد می‌کند. او اسکندر را پیرو کورش و دیگر شاهان هخامنشی می‌داند. در پایان از گزنفون و دو کتابش بازگشت یا آنابازیس و پرورش کورش (Cyropeaedia) بهره می‌برد و به دلیل‌های سرنگونی هخامنشیان می‌پردازد و نمونه‌هایی از سنجش میان آغاز و پایان دوره هخامنشی را نشان می‌دهد. جمله پایانی این کتاب گفتاوردی از گزنفون در همین باره است: «فرماندهان امروز دل خوش دارند که افراد تعلیمات ندیده آنان مانند افراد تعلیمات دیده خدمت کنند. در صورتی که هیچ یک از آنان بدون کمک یونانیان نمی‌توانند به میدان جنگ بروند. ایرانیان امروز در دیانت و در وظیفه شناسی نسبت به ملت خود و حقگذاری درباره دیگران و دلاوری در نبرد کمتر از نیاکان خود هستند. هرگاه کسی در این گفته من تردید نماید بهتر است خودش اعمال آنان را بیازماید.»
    لینک نوشته

    سوالات امتحاني رشته هاي رياضي فيزيك، علوم تجربي، علوم انساني، فني حرفه اي،كاردانش
    سلام سلام به همه سلام.
    خوب چون داريم به فصل امتحانا نزديك ميشيم بهتر ديديم كه براتون سوالهاي امتحاني سالهاي گذشته رو ببزاريم.
    تمامي سوالهاي نهايي تمام رشته ها رو تو قسمت زير گذاشتم حتما بريد سر بزنيد.



    وارد هر قسمت كه بشيد خودش به دروس همون رشته ها تقسيم ميشه كه هركدوم رو انتخاب كنيد براتون مياره




    خوب ديگه اينم از اين
    هركي سوالهاي ديگه اي خواست بگه تا براش بزارم
    راستي تا يادم نرفته بگم اين سوالات رو از سايت رشد براتون گذاشتم
    لینک نوشته

    نامه زيبا چارلي چاپلين به دخترش
    اول از همه يه سلام بدم به همه اونايي كه دارن اين مطلب رو ميخونن. بعدشم بگم كه امروز و اين مطلب با بقيه مطالب قبلي اين وبلاگ فرق ميكنه امروز يه چيز متفاوت رو گذاشتم كه انشاالله خوشتون بياد.من كه خيلي حال كردم تا ببينيم نظر شما چيه.

     

    چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند . چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

     

     ژرالدين دخترم:

     اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

    نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم .

    من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند. تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم. شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است.

    شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم .

     وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو . من در رويای دختر خفته ام .

    رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا....... رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره . اسمش يادته؟ چارلی " .

     

     آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن. زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟ .............

     

    تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌: داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام. با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم . ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست . نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی . گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند . و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست . نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد . همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد . من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ." جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت . اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد . آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است . شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند . دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

    .......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم . به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .

     

     برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم . اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .

     

     بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

    لینک نوشته

    سلام به همه دوستانم. گفتم دوستان چون همتون رو دوست خودم ميدونم و دوست دارم كه اين دوستي تداوم بيشتري داشته باشه بخاطر همين اگه خواسین لینک به لینک کنیم حتما اسمی را که می خوای با اون لینکتون کنم بگذارید
    قربون همتون. لرد ولدمورت

    صفحه نخست
    پست الکترونیک
    آرشیو وبلاگ

    آرشیو وبلاگ
    تیر 1387
    اردیبهشت 1387
    فروردین 1387
    اسفند 1386
    بهمن 1386
    دی 1386
    آذر 1386
    مهر 1386
    شهریور 1386
    مرداد 1386
    تیر 1386
    خرداد 1386
    اردیبهشت 1386
    فروردین 1386
    اسفند 1385
    دی 1385
    آذر 1385
    آبان 1385
    مرداد 1385
    تیر 1385
    خرداد 1385
    اردیبهشت 1385

    پیوندها
    بزرگترین سایت برای بهترین سلیقه ها
    آرزو خانوم دوست وفادار(دختر باد)
    دوست همیشگی فرهاد
    ثریا خانوم عزیز
    وبلاگ باحال دوست دارید؟
    طنز عشق
    هرمیون عزیز
    مهسا دوست داشتنی
    تازه های ادبی
    جوک آزاد
    آرزو و رضا عزیز(حتما سر بزنین)
    یک ترنم بهاری دیگر
    عباس یکی از بچه های بزرگ رپ ایران
    ننه عشقول
    یه وبلاگ بزگ از هری پاتر
    اسنیپ کاکتوسی
    من و سعدی (این یکی رو حتما برین تا دیر نشده)
    من و سهیلا(اگه سر نزنی ضرر کردی)
    ادبستان
    عکسهای فانتزی توپ
    اخبار وبلاگ ها
    ليست وبلاگ ها
    قالب هاي وبلاگ
    اخبار ايران
    اخبار ICT
    تفريحات اينترنتي
    تالارهاي گفتگو
    :: طراح قالب ::


      RSS  
    پرشین وبلاگ

    FreeCod Fall Hafez